تبليغاتX
طراحی رسانه‌ای
مبانی و روش‌ها


مطلب قبل را با این جمله تمام کردم که در تمام لحظاتِ طراحی پیام، باید خودمان را به جای مخاطب بگذاریم. ببینیم اگر ما جای او بودیم، از دیدن، شنیدن یا خواندنِ پیامی که طراحی کرده‌ایم «لذت» می‌بردیم و آیا دوست داشتیم بیش از یک‌بار با آن مواجه شویم یا نه؟

علت «ماندگاری» پیام، «شناسنامه‌دار بودن» آن است. بی‌شک، دانستن همنشینی رنگ‌ها، کاربرد به‌موقع از تصاویر متناسب با محتوا، اطلاع از اصول حاکم بر نهایی‌سازی کار، شامل انواع چاپ یا مدل‌سازی و مانند آن، از دلایل ماندگاری یک پیام تصویری است، اما از نگاه من، وقتی تصویری شدن یک پیام، ابزاری‌است برای انتقال معنا، آن هم معنایی که ابتدا «مکتوب» بوده و حالا می‌خواهیم با ابزار نور و رنگ، دیدنی و «خواندنی‌»‌اش کنیم، حالا دیگر، نقشِ «حروفی» که قراراست در یک نگاه، به کمک تمام عناصر دیگر «معنا» را منتقل کنند، مهم‌ترین می‌شود.

می‌خواهم تأکیدکنم که از نگاه من، آشنایی با ساختار زبان – فارغ از نوعِ آن، اینکه فارسی، عربی، انگلیسی یا ... باشد – از تمام دلایل شناسنامه‌دار شدن آثار گرافیکی با‌اهمیت‌تر است.

فکر می‌کنم در طراحی یک اثر، در عین اینکه به سلیقۀ مخاطب بسیار اهمیت می‌دهیم  اما بهتر است تمام تلاش‌مان را ابتدا معطوف شناخت پیام کنیم. وقتی پیام را به خوبی شناختیم و دانستیم که قرار است چه چیزی را منتقل کنیم، آن وقت به دست‌مان می‌آید که چگونه انتقال‌اش دهیم.

شناخت پیام هم به نوبۀ خود در گرو دانش ما از ادبیاتی است که پیام به آن تعلق دارد. به همین دلیل است که مطالبم را با مقدماتی دربارۀ شناخت زبان شروع کردم. چراکه مطمئنم وقتی به ادبیات پیام تسلط داشته‌باشیم و معنا را به‌خوبی دریافته‌باشیم، درست‌تر می‌توانیم معنا را انتقال دهیم.

هرچند که شاید نتوان آنهایی را ساختار زبان خودشان را خوب نمی شناسند و به طراحی اشتغال دارند، گرافیست دانست، اما به هرحال، کارهای‌شان در معرض عموم قراردارد. و تأثیر منفی خود را خواهد داشت.

البته مانند هر روند حرفه‌ایِ دیگری، اینجا هم نباید یک‌جانبه‌گرا بود و سایر عناصر را فراموش‌کرد. از خط و فرم گرفته تا رنگ و اجرا در ماندگاری یک پیام در ذهن تأثیرگذارند. در این میان آنچه بیشتر در ذهن می‌ماند – به نظر من -  کلمات و نحوۀ نگارش پیام است.

گرافیک دشوار است، چراکه باید تمام جوانب را در آن دانست و در نظر گرفت.
گرافیک دوست‌داشتنی است، چون باید تمام جوانب را در آن دانست و در نظر گرفت.

زندگی ...

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 15:1  توسط   | 

«اگر از ما بخواهند یک ویژگی را نام ببریم که به‌طور مشخص انسان را از سایر موجودات کرۀ زمین جدا کند، کدام ویژگی را انتخاب می‌کنیم؟ عشق؟ جنگ؟ هنر و موسیقی؟ یا شاید فن‌آوری؟ بیشتر افرادی که این پرسش را برای مدت طولانی در ذهن داشته‌اند، به یک پاسخ واحد رسیده‌اند: زبان.

زبان به احتمال قوی، چشم‌گیرترین مشخصۀ انسان است که می‌تواند او را از سایر موجودات متمایز کند. زبان، استعدادی‌ که معمولاً به آن بی‌توجهی می‌کنیم، ویژگی‌های چشم‌گیر و حیرت‌انگیزی دارد.

ما بدون زبان، نمی‌توانستیم جهانی را که امروز می‌شناسیم، به وجود بیاوریم. پیشرفت ما در همه‌چیز، از موسیقی گرفته تا جنگ، بدون وجود زبان، امکان‌پذیر نبود. بنابراین بیش از هر مشخصۀ واحد دیگری، این زبان است که ما را انسان می‌کند؛ و زبانِ انسان، بی‌مانند است.» (مقدمات زبان‌شناسی، رابرت لارنس ترسک، ترجمۀ فریار اخلاقی، تهران، نشر نی، 1380)

با آنچه از زبان گفته‌شد، جایی برای تأکید بیشتر نمی‌ماند که ابتدائی‌ترین و با اهمیت‌ترین بخش در کارِ طراحی پیام هم، شناخت زبان است. بسته به اینکه درگیر طراحیِ چه نوع پیامی هستیم، به شناخت از جنبه‌های مختلف زبان نیاز داریم. در کار با متن، لازم است اجزاء متن را کامل بشناسیم. از آوا، واج، حرف، کلمه، جمله، پاراگراف و ... شاید بگوئید: شناخت آوا و واج و حرف، چه ربطی به طراحی پیام دارد، اما بسیارند نمونه‌هایی که نشان می‌دهند با ندانستنِ این مفاهیم، چه پیام‌های ساده‌ای، تبدیل به سخت‌فهم‌ترین پیام‌ها شده‌اند.

فردا که از کنار تابلو اعلانات محل کارتان می‌گذرید، بایستید، کمی تأمل کنید و نوشته‌ها را با دقت بخوانید. می‌بینید که در بیشتر موارد، طراحِ پیام(که معمولاً از ساده‌ترین کارکنان روابط عمومی‌است) نمی‌دانسته جملات‌ را از کجا قطع کند و به سطر بعدی برود. نشانه‌گذاری را نمی‌دانسته و با تقطیع بموقع و مناسب در زبان فارسی آشنا نیست. این ساده‌ترین مثالی‌است که در این زمینه می‌توان آورد. طراحی پیام در ساده‌ترین نوع خود، طراحیِ همین اعلان‌هاست، اینکه بدانیم چگونه بنویسیم تا همکارانِ ما در کم‌ترین زمان ممکن، بیشترین حجم اطلاعات را دریافت کنند و از همه مهم‌تر، از خواندن و مرورِ پیام، «لذت» ببرند.

نکته‌ای در تمام مسیر زندگیِ ما جاری‌است: این یک قانون طلایی است که در هر موقعیتی، خودمان را به جای دیگران بگذاریم. وقتی مطلبی می‌نویسیم یا صفحه‌ای را برای روزنامه یا مجله‌ای طراحی می‌کنیم، وقتی به طراحی پوستر مشغولیم، وقتی مستند می‌سازیم، وقتی برنامۀ رادیویی می‌سازیم، در تمام لحظات کار، خودمان را به جای مخاطب بگذاریم. ببینیم اگر ما جای او بودیم، از دیدن، شنیدن یا خواندنِ این پیام «لذت» می‌بردیم و آیا دوست داشتیم بیش از یک‌بار با آن مواجه شویم؟

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 20:23  توسط   | 

مقدمات زبان‌شناسی / 1

 

زبان‌شناسی به نام ری جکندوف (Rey Janckendof) می‌گوید: کودکان به دنبال زبان می‌گردند... آنها اول در جستجوی زبان گفتاری هستند، اگر موفق نشوند به دنبال زبان اشاره می‌گردند و اگر باز هم موفق نشوند، در محیط پیرامون‌شان دنبال چیزی می‌گردند که به زبان شباهت داشته‌باشد و نهایت سعی خود را می‌کنند تا آن را تبدیل به یک زبان تمام‌عیار کنند. نمونۀ زیر، شاهد چنین مدعایی است.

مثال زیر تا حدودی هم فرضیۀ ذاتی بودن زبان نوام چامسکی(Noam Chomsky) را تأیید می‌کند.

 

"در طول تاریخ بشر، بسیار اتفاق افتاده است که افرادی از چند منطقۀ مختلف که به چند زبان مختلف صحبت می‌کرده‌اند، در یک جا جمع شده‌اند. این مسئله به عنوان مثال، برای افریقایی‌ها که به عنوان برده به امریکای شمالی یا کارائیب برده می‌شدند، برای مردم «پاپواگینۀ نو» که به صدها زبان مختلف صحبت می‌کردند و به صورت یک ملت جدید با یکدیگر متحد شدند و نیز برای سیل کارگرانی که از ده‌ها کشور برای کار در مزارع نیشکر به هاوایی رفتند اتفاق افتاده است. این افراد که زبان مشترکی نداشتند، همه بدون استثناء، واکنش یکسانی نشان دادند: نوعی «پی‌جین»(Pidgin) ساختند. پی‌جین یک نظام ارتباطی بسیار ساده و ابتدایی است شامل تکه‌ها و قطعاتی از چند زبان مختلف که تقریباً بطور نسنجیده در کنار هم قرار گرفته‌اند.

پی‌جین، واژگان مشخص و یا دستور زبان مشخصی ندارد، در واقع، معمولاً هیچ دستور زبان قابل تشخیصی ندارد: افراد مختلف آن را به گونه‌‌های متفاوتی به کار می‌برند. این شیوۀ ارتباطی، بسیار ضعیف و محدود است اما برای اهداف ساده کارایی دارد و تقریباً تمام افراد جامعه آن را فرا می‌گیرند.

بعد از مدتی، کسانی که یک پی‌جین را به کار می‌برند ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند. بچه‌های این افراد با بچه‌های دیگر ان جامعه هم‌بازی می‌شوند و بدون توجه به این که در خانه به چه زبانی تکلم می‌کنند، برای برقراری ارتباط با بچه‌های دیگر ناچارند از زبان پی‌جین استفاده کنند. سؤال مهم این است که بعد از این چه اتفاقی می‌افتد؟

حتماً می‌توانید حدس بزنید که بچه‌ها پی‌جین را می‌گیرند و آن را به یک زبان واقعی تبدیل می‌کنند! آنها خیلی زود به یک نظام دستوری مشخص می‌رسند که به عنوان مثال، شامل توالی ثابت واژه‌هاست، چیزی که در پی‌جین وجود ندارد. آنها همۀ انواع جزئیات دستوری را که در پی‌جین وجود ندارد به آن می‌افزایند: زمان‌های فعل، بندهای وابسته و هر چیز دیگری که از یک زبان انتظار می‌رود داشته باشد. آنها واژگان را گشترش می‌دهند تا آنجا که بتوانند به راحتی دربارۀ هرچیزی که می‌خواهند صحبت کنند.

این زبان جدید «کریول»(Creole) نامیده می‌شود. کودکانی که این کریول را به وجود آورده‌اند نخستین سخنگویان بومیِ آن محسوب می‌شوند. بعضی مواقع ممکن است یک کریول باقی بماند و شکوفا شود. به عنوان مثال در هائیتی زبان اول همۀ مردم، کریولی است که نسل‌ها پیش توسط اجداد آنها که بیشترشان افریقایی بودند اختراع شده است، امروزه زبان کریول پاپواگینۀ نو با اینکه به تازگی اختراع شده‌، در آنجا رواج زیادی پیدا کرده است. در موارد دیگر، کریول عاقبت از بین می‌رود: به عنوان مثال، کریول هاوایی اکنون دیگر جای خود را به زبان انگلیسی داده‌است."

 

منبع: مقدمات زبان‌شناسی، رابرت لارنس ترسک(Robert Lawrence Trask)، ترجمۀ فریار اخلاقی، تهران، نشر نی، 1380

 

 

+ نوشته شده در  86/06/30ساعت 14:43  توسط   | 

خواندن اين متن بيشتر از 3 دقيقه وقت شما را نخواهد گرفت. پس لطفاً بخوانید: می‌گوید 18سال پيش در شركت سوئدي ولوو استخدام شده‌است. كاركردن در اين شركت تجربه جالبي براي او به وجود آورده که در ادامه به آن می‌رسیم. می‌گوید: اينجا هر پروژه‌اي حداقل ٢ سال طول مي‌كشد تا نهايي شود، حتي اگر ايده ساده و واضحي باشد. اين قانون اينجاست. 

 

جهاني شدن باعث شده است كه همه ما در جست‌وجوي نتايج فوري و آني باشيم. و اين مشخصا با حركت كند سوئدي‌ها در تناقض است. آنها معمولا تعداد زيادي جلسه برگزار مي‌كنند، بحث مي‌كنند، بحث مي‌كنند، بحث مي‌كنند و خيلي به آرامي كاري را پيش مي‌برند. ولي در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهتري مي‌انجامد.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يكي از همكارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل كار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا كمي سرد و برفي. ما صبح‌ها زود به كارخانه مي‌رسيديم و همكارم ماشينش را در نقطه دوري نسبت به ورودي ساختمان پارك مي‌كرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ كارمند ولوو با ماشين شخصي به سر كار مي‌آمدند.

 

روز اول، من چيزي نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همكارم گفتمآيا جاي پارك ثابتي داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودي پارك مي‌كني در حالي كه جلوتر هم جاي پارك هست؟

او در جواب گفت: براي اين كه ما زود مي‌رسيم و وقت براي پياده ‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براي كساني بگذاريم كه ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاي پاركي نزديك‌تر به در ورودي دارند تا به موقع به سركارشان برسند. تو اين طور فكر نمي‌كني؟

ميزان شرمندگي مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشي در اروپا راه افتاده به نام غذاي آهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد كه مردم بايد به آهستگي بخورند و بياشامند، وقت كافي براي چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابي با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاي آهسته در نقطه مقابل غذاي سريع (Fast Food) و الزاماتي كه در سبك زندگي به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاي آهسته پايه جنبش بزرگتري است كه توسط مجله بيزنس طرح شده و يك «اروپاي آهسته» ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهاني شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتي كه كميت را جايگزين كيفيت در همه شئون زندگي ما كرده است.

مردم فرانسه با وجودي كه ٣٥ ساعت در هفته كار مي‌كنند اما از آمريكائي‌ها و انگليسي‌ها مولدترند. آلماني‌ها ساعت كار هفتگي را به 28.8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده كرده‌اند كه بهره‌وري و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگي و كندكردن جريان شتاب آلود زندگي، حتي نظر آمريكائي‌ها را هم جلب كرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معني كمتر كار كردن يا بهره‌وري كمتر نيست. بلكه به معني انجام كارها با كيفيت، بهره‌وري و كمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس كمتر است. به معني برقراري مجدّد ارزش‌هاي خانوادگي و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معني چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معني بها دادن به يكي از اساسي‌ترين ارزش‌هاي انساني يعني ساده زندگي كردن است.

هدف جنبش آهستگي، محيط‌هاي كاري كم تنش‌تر، شادتر و مولدتري است كه در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن كاري كه چگونگي انجام دادنش را به خوبي بلدند، لذت مي‌برند. اكنون زمان آن فرا رسيده است كه توقف كنيم و درباره اين كه چگونه شركت‌ها به توليد محصولاتي با كيفيت بهتر، در يك محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌وري بيشتر نياز دارند، فكر كنيم.

بسياري از ما زندگي خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم اما تنها هنگامي به آن مي‌رسيم كه بر اثر سكته قلبي يا در يك تصادف رانندگي به خاطر عجله براي سر وقت رسيدن به سر قراري، بميريم.

بسياري از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگي خود در آينده هستيم كه زندگي خود در حال حاضر، يعني تنها زماني  را كه واقعا وجود دارد فراموش مي‌كنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابري در اختيار داريم. هيچكس بيشتر يا كمتر ندارد. تفاوت در اين است كه هر يك از ما با زماني كه در اختيار داريم چكار مي‌كنيم. ما نياز داريم كه هر لحظه را زندگي كنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگي آن چيزي است كه براي تو اتفاق مي‌افتد، در حالي كه تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاي ديگري هستی

به شما به خاطر اين كه تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريك مي‌گوييم. بسياري هستند كه براي هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌كنند تا از قافله جهاني شدن عقب نمانند!

 

پ.ن.1:

به «آهستگی» اعتقاد داشتم... ولی نه به مفهوم بالا: شتابِ آهسته!!!! همیشه فکر می‌کردم اینهمه سرعت و عجله یک جا تمام خواهدشد. می‌پرسیدم: تا کِی می‌توانیم دوام بیاوریم؟ ما این سیکلِ شتابزدۀ تغییر و تحول را جا می‌گذاریم یا او؟ که احتمالاً اگر به فکر «آهستگیِ دوباره» نمی‌افتادند، او بود که جا می‌گذاشت...

 

پ.ن.2:

حالا که به‌سادگی می‌توان لینک داد، شاید درست نباشد تمام متن را عیناً از جای دیگر کپی کنیم، ولی دلم می‌خواست اگر حوصلۀ خواندنش را دارید، در فضای نادان بخوانیدش... از این به بعد بیشتر به این مفهوم می‌پردازم.

 

پ.ن.3:

Stress is leading to unprecedented health problems.

“Stop the world I want to get off” is a feeling we all have sometimes

+ نوشته شده در  86/06/13ساعت 19:50  توسط   | 

دکتر حسابی می‌گفتند: زندگی یعنی پژوهش و فهمیدنِ چیزی جدید

می‌گویم: مدتی است زندگی نکرده‌ام...

.
.
.

تو زنده‌ای؟

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت 13:10  توسط   | 

از روی این سکوی اینترنتی می‌شود تمام کوچه‌های تهران را زیر انگشت اشاره‌ گشت. ربطی به گوگل ارث و دیگر نقشه‌های هوشمند ندارد. بلکه به سبب زبانِ تازه‌ای که برای ارتباطش برگزیده، و ساخت مناسبی که با شناخت کافی از فضای اینترنت به آن دست پیدا کرده، مخاطب تهرانی را خوب نگه می‌دارد.

 

تقریباً تمام رویدادهای مهمی که در دنیای فرهنگ پایتخت می‌افتد، اینجا پیداست.

 

نوشته‌اند: کوچه‌های تهران از سال ۸۰  آغاز به کار کرد، هدف از برپایی این سکو، در ابتدا، ایجاد یک نشریه شهری کوچک بود که آرام‌آرام بزرگ شود. هسته اولیه‌اش با تجربیاتی در زمینه یک رسانه نو – اینترنت – فعال شد و اینک پس از گذشت ۳ سال گروهی جوان و کمابیش پُر تعداد سکو را تغذیه می‌کند. این گروه سعی دارد تا به مسائلی بپردازد که کمتر در رسانه‌های رسمی و جاافتاده منتشر می‌شود. همین تلاش سبب شده است تا در بخشهای مختلف، یا به تعبیر دیگر در کوچه‌پس‌کوچه‌های این نشریه اینترنتی، مراجعه‌کنندگان با زبانی نو و نگاهی نو تر روبرو شوند، زبانی که گرچه به طبقه و قشر اجتماعی خاصی تعلق دارد، و بدین سبب نمی‌تواند نماینده تمام‌نمای شهر تهران باشد، اما سعی بر این دارد که مرزهای ادراک را بگستراند.

 

 

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت 10:17  توسط   | 

همه‌چیز در این سرزمین آنقدر کند پیش می‌رود

که بی هیچ نگرانی
می‌توانی بروی، ده سال دیگر برگردی

و ببینی که هنوز اولین نفری که وسوسۀ تغییر دارد خودِ تویی
و ببینی که همه چیز همانطور مانده
ساکن و رخوت‌بار، بی‌برنامه و شلوغ

همه‌ چیز البته مگر آنان،

که روزی بنای ماندن داشتند و حالا نیستند
که گِله‌ای نیست

کارِ دیروز و امروز نیست

رسمِ دیرین است و هست...

.
.
.
غرض اینکه می‌توان رفت...

غرض اینکه می‌توان رفت و نیامد...
غرض اینکه می‌توان رفت و نیامد، و شاید بــود!

 

 

+ نوشته شده در  86/04/15ساعت 1:28  توسط   | 

دل دل می کنم
دلیت می شوی...!!

+ نوشته شده در  86/02/18ساعت 13:6  توسط   | 

سکوی سیمانی نیکول


نیکول را سالهاست دوست دارم. بجز فریم‌هایی خاص و تصاویرِ وصف ناشدنی که از او سراغ دارم و از آنها درس می‌گیرم، ایدۀ خوبی هم از او  دیدم، که بجز درسِ عکاسی، حرف‌های دیگری هم  برایم  دارد.  
وقتی فهمیدم که نیکول فریدنی، پیشگامِ عکاسی طبیعت، در نقاطی از کشور که قابِ خوبی برای عکس‌هایش یافته، سکوی سیمانی کوتاهی برای سه‌پایۀ دوربین ساخته و در فصل‌های مختلفِ سال از همان منظره عکاسی می‌کند، ذهنم کمی تکان خورد.
شاید اتفاق تازه‌ای نباشد، نمی‌دانم، اما برای من ایهام زیبایی دارد اینکه وقتی هنرمندی مانند نیکول – که راهِ رفتن هم برایش باز است- پای سفت می‌کند بر سکوی‌های سیمانی خود و دل می‌بندد به زیبایی‌های سرزمین خود، یاد می‌گیرم که هرجای این دنیا باشم، با هویت ایرانم کامل می‌شوم... با آب و خاکِ ایران...!

مطلب خوبی را بخوانید از عباس ثابتی راد در همشهری امروز(۱۷/۲/۸۶):
"خانه
شماره 33. جايي در حوالي خيابان سهروردي كه بر روي در ورودي آن تابلويي كوچك قرار دارد و بر آن نوشته شده: «گالري نيكول». فقط همين. در يك بعد از ظهر بهاري بدون آنكه بداني اينجا كجاست و براي چه آمده‌اي شكوه تصاوير روبرويت، جان مي‌گيرد و تو را با خود به ميان دشت‌هاي بيكران مي‌برد كه غمگنانه حسرتي را به ياد مي‌آوردند.
خودت را پرت افتاده در ميان تصاويري رويايي از گوشه و كنار اين مرز و بوم مي‌يابي. تصايري كه روزگاري بدست مردي به ثبت رسيد كه امروزه خاموش به تو مي‌نگرد و ياراي سخن گفتنش نيست."  ادامه / همشهری آنلاین. /  مرتبط: شاعر رنگ های طبیعت ایران / سهراب افشار

پ.ن.1: گاه مهمترین تصمیماتِ ما در ساده‌ترین اتفاقات نهفته‌اند.

پ.ن.2: اهل جایی ماندن، تا امروز در قابِ ذهن من نمی‌گنجید.

پ.ن.3: ضمناً، رفتن دلیلِ نبودن نیست.

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 13:12  توسط   | 

در آخرین روزهای کلاس گزارش‌نویسی، بعد از اینکه دیگر کاملاً دست‌مان پیشِ استاد رو شده بود که: تقریباً هیچ‌چیز نمی‌دانیم... وی نکته‌ای گفت که هرچند هنوز نتوانسته‌ام به تمامی به آن عمل کنم، اما یادآوری‌اش را همیشه بر خودم واجب ‌می‌بینم. یادم می‌آید گفت: «عادتِ مطالعه‌ی خودتان را از روزنامه‌ و مجله، به کتاب تغییر دهید.». حالا پس از این‌همه سال، کم‌کم دارم به خودم می‌آیم که، اگر نجُنبم دیر می‌شود!
در همین رابطه و از آنجایی که هرچیزی کلاسیکش زیباتر است به کتابی با عنوان "
چرا باید کلاسیک‌ها را خواند"، نوشته‌ی ایتالو کالوینو و برگردان آزیتا همپارتیان از انتشارات کاروان برخوردم که اثر خوبی است برای دانستنِ ارزشِ نوشته‌ها و کتاب‌های کلاسیک.
در بخشی از پیشگفتار و در تعریف اثر کلاسیک، تعریفی که در حوزه رسانه قابل بررسی است آمده: "اثری را کلاسیک گویند که می‌خواهد اخبار روز را به جایگاهِ سر و صدای پس‌زمینه براند، بی‌آنکه مدعی باشد که به این سر و صدا رسیده‌است." و در توضیح این تعریف ادامه داده است که: "شاید اخبار روز، مبتذل و ناراحت‌کننده باشد، اما نقطه‌ای است که همیشه می‌توان در آن بود و پیش و پس را نگاه کرد. برای خواندنِ آثار کلاسیک، باید تعیین کرد «از کجا» آن‌ها را می‌خوانیم؛ وگرنه، هم خواننده و هم کتاب‌ها در ابری بی‌زمان گم می‌شوند. خواندن آثار کلاسیک زمانی به حداکثر بازدهی می‌رسد که با گزینش خردمندانه، به تناوب، با مطالبِ روز خوانده شود. چنین گزینشی، از پیش، لزوماً آرامش و تعادلی درونی را نمی‌طلبد؛ شاید حاصلِ عصبیت، بی‌صبری و عدم رضایتیِ ناشکیبا باشد.

شاید ایده‌آل آن باشد که مطالب روز را مثل سر و صدای خیابان دریافت کنیم که ما را از پشت پنجره از جابجایی اتومبیل‌ها و تغییراتِ آب و هوا مطلع می‌سازد و همزمان با آن، گفتمان کلاسیک‌ها را دنبال کنیم که واضح و با ساختاری روشن در اتاق می‌پیچد.

اما اگر، همانطور که برای اکثر مردم چنین است، حضور کلاسیک‌ها مثل پژواکی دوردست، بیرون از آپارتمانی طنین انداز شود که با اخبار روزِ تلویزیونِ روشن و با صدای بلندِ آن تصرف شده‌است، چه باید کرد؟"

 

پ.ن.1: فکر می‌کنم، از ابتدای هستی، زیباترین تصوراتِ بشر، در قالب آثارِ کلاسیک بروز کرده‌اند.

پ.ن.2: لطفاً اگر ترجمه‌ی بهتری از این کتاب سراغ دارید، به من هم اطلاع بدهید.

 

+ نوشته شده در  86/01/23ساعت 13:32  توسط   | 

Widget_logo
پیوندها
دکتر یونس شکرخواه
دکتر سعیدرضا عاملی
دکتر حسن نمکدوست
دکتر شیرین احمدنیا
مهدی احمدی
آذر اسدی
هدی ایزدی
علی بلندنظر
مسعود بهنود
نازنین برادران
هادی پورفرجودی
مرتضی توکلی
سمیرا سامانی
حدیث لزرغلامی
مهدی محمدی
علی مزینانی
نگاه ...
بهارک محمودی
معصومه ناصری
کاوه مشکات
کامران نجف‌زاده
سروش صدر
بهرام عفراوی
مسعود کرمی
ساراناز عبدالله زاده
حسنا معصومی
مرتضی قدیمی
سحر رضایی
مریم ابریشم‌کار
محمدمجید ضرغامی
ناهید یوسفی
مانا ...
نبیه باباشاهی
مریم رضازاده
عرشیا قاسمی‌افشار
حمید حیاتی
آمنه شیرافکن

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM